تبليغاتX
دختر بهار
دختر بهار
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386
...  

   زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست

 امتحان ریشه هاست

 

ریشه هم هرگز اسیر باد نیست

 

زندگی چون پیچک است

 

انتهایش می رسد پیش خدا

 

****

         چند وقت پیش از وبلاگ یکی از همشهریان جناب آقای محمد علی حقی دیدن میکردم در کامنتی که برای ایشان گذاشته بودم به این نکته اشاره کرده بودم که چقدر کار زیبایی است که ایشان ضمن اینکه در وبلاگشان از مطالب متنوع و شخصی استفاده میکنند در زمینه کاریشان بازدیدکنندگان را در حل مشکلات حقوقی راهنمایی میکنند من هم میخواهم از این ایده مثبت استفاده کنم بدین ترتیب در زمینه مورد علاقه ام در رشته کامپیوتر گرایش نرم افزار و برنامه نویسی و وب ، همچنین ساز ویلن تا آنجا که بتوانم در حد اطلاعات محدودم انجام وظیفه خواهم نمود و دوستان را راهنمایی میکنم

و اما...

برادر گرامی جناب آقای محمد رضا گلزار از اینکه بنده و همشهریان را مورد لطف قرار دادید سپاسگزارم به سایت شخصی شما سر زدم اما قسمتی برای قرار دادن نظر و تشکر پیدا نکردم آشنایی و ارتباط با شما هنرمند دوست داشتنی هموطن از طریق نت برای من باعث افتخار است

برادر مهربان جناب آقای دادگستر از شما هم بخاطر قرار دادن پیغام تبریک در وبلاگ خودتان و بخش نظرات وبلاگم تشکر میکنم

مریم عزیز ، آقای آرش ،جناب محراب بیگی و علی آقا از شما دوستان هم بخاطر بازدید و پیگیری مستمر از بروزرسانی وبلاگم متشکرم

همشهري غريب و عزيز آقا فرخ از شما هم بخاطر اينكه در سالروز تولدم بيادم بوديد و تبريك گفتيد ممنونم

در پايان در راستاي سخنان برادر ارجمند جناب اقاي محراب بيگي درباره جلسه گردهمايي وبلاگ نويسان همشهري همانطور كه قبلا هم اشاره كرده بودم از اين كار به شرط اينكه مستمر و با حضور همشريان فعال در زمينه كار وب و اينترنت باشد حمايت ميكنم

سه شنبه دوازدهم تیر 1386
...  

                                 میلاد با سعادت حضرت زهرا سلام ا... علیه مبارک باد

                                    

حرف اول :سلام . قراربود هر بار یه عبارت به نقل از بزرگان بنویسم

عشق بر تدبیر خندد زان که در صحرای عقل       هر چه تدبیر است جز بازیچه تقدیر نیست

 حرف دوم : نمیدونم چرا هر بار میخوام مطلب جدیدی بنویسم به ذهنم میرسه از شعر استفاده کنم .

جادوی سکوت(از : فریدون مشیری) 

من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
ای سکوت ای مادر فریاد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
 تا در آغوش تو در راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یاد ها
 من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ای مادر فریاد ها
گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من

حرف سوم :

مدت زیادی بود که میخواستم از بعضی از همشهریا گلایه ای بکنم . حتما می پرسید چرا؟ چون واقعا  اون عده نمیخواند ذهنیتشون را با حقایق تغییر یافته منطبق کنند آنها آنقدر خودخواهند که فکر میکنند هر چه به نظر آنها خوب باشد باید وجود داشته باشد .بخصوص در زمینه هنر . شهر ما روزی مهد هنر بود اما امروزه ترویج اون در شهر خیلی کم شده . بارها بعنوان یه هنرجو وقتی برخورد نامناسب مردم را با اساتید در هر شاخه ای از هنر دیدم شرمنده شدم . حالا فکرش را بکنید که این اساتید خوانساری هم نباشند و مهمان شهر ما باشند . طی چند سال اخیر بسیاری از این اساتید با دلسوزی کار کردند  از خیلی چیزها گذشتند تا هنرجویانشان را به بهترین نحو پرورش دهند اما برخوردها و صحبت های سرد و گاهی توهین آمیز برخی از افراد موجب دلسردی و بی میلی اونها در انتقال هنر میشه . خیلی از اونها تا اونجایی که من خودم اطلاع دارم ترجیح میدند علمشان به هنر را مخفی کنند .

تا چه موقع قراره این رفتارهای ناپسند در شهر ما تغییر نکنه را نمیدونم اما میدونم باید تا جایی که امکان داره کاری کنیم که دیگه این اشتباهات تکرار نشه.نظر هرکسی قابل احترامه ولی وقتی به دیگران صدمه نزنه .سعی کنیم به دیگران هم حق برخورداری از زیبایی و خوبی و فراگیری آنرا بدهیم