سلام
مدتها بود که دنبال یه سوژه قشنگ میگشتم تا درباره اون مطلبی را توی وبلاگم بزارم.فکر میکنم بعد از اون جلسه با وبلاگ نویسان خونساری اونائیکه یه وبلاگ شخصی داشتند و یک وبلاگ تخصصی را هم باید مدیریت میکرند در زمینه وبلاگ شخصیشون کم کار شدند تا به رسم ادب!!!کار گروهی را به کار شخصیشون ترجیح داده باشند و سر قولی که داده بودند بمونند
اما خودم مطلبی را که چند روز پیش از ذهنم عبور کرد را می نویسم که به نظرم باید چیز جالبی بشه
چند روز پیش که برای خرید به بازار شهر رفته بودم تصمیم گرفتم مسیر برگشت تا خونه را پیاده برم،کاری که خیلی وقت بود نکرده بودم.با اینکه توی شهر ما مسیرها خیلی طولانی نیست اغلب ترجیح میدیم با وسایل نقلیه این مسیر را طی کنیم .حتی اگه عجله ای هم نباشه،حتی اگه اون روز یه روز بارونی قشنگ هم باشه،حتی اگه یه دوست قدیمی همراهمون باشه،حتی اگه .... توی مسیر برگشت از کنار رودخونه شهر که میگذشتم نگاهم افتاد به سبزه پوش بودن مسیر رودخونه که به تمام معنا واژه زیبایی را معنا میکرد.ریزش قطرات آب روی سبزه ها و نوعی خاصی از گیاهان که تا حالا ندیده بودم!اینها قسمت پائین و داخل رودخونه بود در حالیکه بالای اون یا به قولی مسیر کنار دیواره رودخونه را درختهای گردو،فندوق و گلهای رز زیبا در بر گرفته بود.به اطرافم نگاه کردم ، نفسی کشیدم و با خود گفتم:چقدر خوب که کسی این اطراف نیست.لحظه ای ایستادم و تمام مسیر را از نظرم گذروندم.بی اختیار یادم افتاد اینجا همون مسیریه که بارها تو بچگی هام با مامان در محرم طی میکردم تا به حسینیه حبیبی برسیم.اون موقع باریک و خاکی الان آسفالت و ماشین رو.یه کم جلوتر اومدم گلدسته ها و گنبد امامزاده احمد(ع) را دیدم .با احترام ایستادم و سلام کردم.مدتها بود که قسمت نشده بود اونجا برم.از خیابون عبور کردم و خودما به اونجا رسوندم.وارد حیاط امامزاده شدم.السلام علیک یا شاهزاده احمد(ع)
نگاهی به حیاط انداختم چقدر خلوت و ساکت.قسمتی از حیاط در حال بازسازی بود.مسیر را طی کردم و به داخل سالن ورودی رسیدم.نگاهی کردم.هیچ کس در سالن نبود. جلوتر اومدم توی اون گوشه ای که درب ورودی دیگه ورود به سالن بود و دیدی از جلوی درب دوم نداره دختری نشسته بود و چیزی را بروی کاغذ می نوشت.زیارتنامه را خوندم و زیارتی کردم.روبروی ضریح نشستم و در فاصله ای کوتاه که چندین نفر برای زیارت به اونجا اومدم یادم افتاد:اینجا همون مأمنیه که از وقتی خودم را شناختم بهش پناه می آوردم.شب جمعه ها میرفتم و هوای دلم را تازه میکردم،دوستانم را میدیدم،دعا میخوندم،نذر میکردم ، حاجت میگرفتم.همون جائیکه سال نو برام تحویل میشد.نمیدونم چند تا مراسم عزاداری محرم و صفر یا ایام فاطمیه را اونجا گریه کردم بودم....این بارگاه همون جائی بود که از هر جای شهر که می دیدمش دست به سینه بهش سلام میکردم.با همون احترامیکه اماکن مقدسه را را با ادب خاصی ترک میکنند اومدم بیرون.
توی چند لحظه فرصتی که بود تا به خونه برسم.یاد خاطرات دیگه ای افتادم:مدرسه ابتدائیم،که حالا پیش دانشگاهی شده.اونجا که اولین نمازم را خوندم.اونجا که تنبیه شدم و لوح تقدیر گرفتم.معلم کلاس اولم که الفبای ادب را به من آموخت.مدرسه راهنمائیم:آنجا که دوستان قدیمی ام را دیدم و با آنها اشنا شدم.دوستائیکه الان هم با آنها مثل آن دوران صمیمی ام به صمیمیت یک لبخند. حتی اون همکلاسیم که به من تقلب میرسوند.در خوندن قرآن کمکم میکرد.همونیکه در بهار جوونیش مثل یه لاله پرپر شد و داغی بزرگ به دل خونوادش و من که هم میزیش بودم و بارها به خونشون رفته بود،گذاشت و من موندم و کارت تبریک های سالهای نویی که به من داده بود.با اون خط قشنگش.آه زهرای عزیزم روحت شاد
دبیرستانم:سال اول افتتاح ساختمان نوی دبیرستان.بوی تازه رنگ،میزهای نو و کامپیوترهای مدل جدید.دمپائی های کارگاه کامپیوتر.دو معلم دلسوز دیگه که من و چند تا از دوستان یک ساعت وقت ناهار بین کلاسهای صبح و بعدازظهر را تو خونشون میگذروندیم.برامون ناهار درست میکردند و ما ناهارمون را تو سفرشون میذاشتیم.اصلا با بعضی معلم های بداخلاق و جذبه دار قابل مقایسه نبودند با اینکه خونساری نبودند و مستاجر بودند.یکیشون برای من که درسم بهتر از بقیه بود غیر از درسهای کتاب مطالبی را بطور خصوصی میگفت.حتی من را برای تدریس به کلاسهایی که تحت نظرش بود میفرستاد تا خودش کار اداری بیرون از مدرسه را انجام بده.دانش آموزی دبیر دانش آموزان سال قبلیش بود!!! چقدر لذت میبردم وقتی بچه ها از من برای حل تمرین ها کمک میگرفتند.
و بعدها آموزشکده ام.وقتیکه اونجا پذیرفته شدم.وقتی لذت پذیرفته شدن برای ادامه تحصیل را چشیدم،وقتی دانشگاه دولتی قبول شدم.محلی که سه سال با سختی خودم را به اونجا رسوندم و دوستان جدید ، هرکدوم از یک شهر .اونهایی که برای دفاع از شهرم باها مقابلشون ایستادم و مباحثه کردم.اونجا که افق دیدم به زندگی بازتر شد.اونجا که من فارغ التحصیل کاردانی کامپیوتر شدم.
حالا دیگه خونه بودم.کمی زوم لنز خاطراتم را بیشتر کردم.خانه ای که در اونجا چشم به جهان بازکردم.محله ای که با بچه هایش همبازی و بزرگ شدم.کوچه هایی که در اونها دویدم و زمین خوردم.گلستان کوه و سرچشمه ای که تفریحگاه کودکی ام تا کنون است.سبزه زارها و کوهستانها.خیابانهایی که در تنهایی در یک روز بارانی پائیزی و یا یک شب برفی زمستانی در اونها قدم زدم.در یک کلمه شهرم، زادگاهم ،وطنم،تمام وجودم
اینجا که لحظه ای نمی تونم دوریش را تحمل کنم.اینجا که وقتی واردش میشم ،عطرش را حس میکنم.اینجا که طنین اذانش را هیچ شهری نداره و صوت ا... اکبرش منا عاشقانه به محراب عبادت میکشونه.سحرها اینجا بیدار شدم و ماه رمضونهاش تو مسجد جامع نماز خوندم و قرآن ختم کردم.محرم تو حسینیه هاش گریستم.عیدها به دید و بازدید رفتم،با برفهای زمستونش گوله برف بازی کردم.عطر گلهاش را به خاطر سپردم.اینجا همه تعلق خاطر منه.یعنی میشه لحظه ای از این خاطرات دل بکنم؟نه.الان با تمام وجودم در غربت هموطنان دور از کشور را میفهمم و زجر دوری همشهریانم را از اینجا درک میکنم و میدونم چرا محمودی با اون سوز صدا خوند که:
شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت دوباره گریه بی طاقتم بهانه گرفت
شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
من شهرم را با تمام خاطراتش،با همه لحظه های شاد و غمگینی که تو اون گذروندم،با همه سختی ها و آسونی های زندگی، با دلتنگی غروب جمعه هاش و با دل انگیزی طلوع سپیداش و با .... با همه اینها دوست دارم. به اون افتخار میکنم و خوشحالم که همین جا را برای ادامه مسیر زندگیم انتخاب کردم.
پروردگارم مباد که روزی پیکر سردم را خاکی غیر از این دیار در بر بگیرد.