تبليغاتX
دختر بهار
دختر بهار
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386
زندگی ...  

Live

 

Every thing is beauty but not every one sees it.

We take for granted the things that we should be thankful for.

You are richer today , if you have given ,forgiven or know you have nough.

Thank god for what you have & trust god for what you need.

The real measure of a person's wealth is what he has invested into eternity.

Happiness is enhanced by others, but dose not depend upon others.

Happy memories never wear out , relive them as often you wont.

You can't change the past, but you can ruin the present about the future.

If  you fill your heart with regrets of yesterday and the worries of tomorrow you have not oday to be thankful for.

To get out of a difficulty one usually must go through it.

Love is strengthened by working through conflicts together.

Love is the only thing that can be divided without being diminished.

God always give his best to those who leave the choice with him.       

 

 

سلام

اميدوارم حالتون خوب باشه

به درخواست دوستان ترجمه متن بالا را قرار مي دهم.البته اين ترجمه در حد اطلاعات اندك من از زبان انگليسي است و خوشحال مي شوم اگر اساتيد ايرادي در آن يافتند معناي درست آن را برايم بنويسند

  

***********************

هر چيزي زيباست اما هر كسي نمي تواند اين زيبايي را ببيند.
چيزهايي به ما داده شده كه بايد بخاطرشان سپاسگذار باشيم

شما امروز توانگر هستيد اگر بتوانيد به چيزهايي كه به شما بخشيده شده بسنده كنيد.
از خداوند بخاطر چيزهايي كه داريد تشكر كنيد و به خداوند اميد و توكل داشته باشيد براي چيزهايي كه نياز داريد.
معناي واقعي آسايش هر فرد اينست كه چيزي به سوي ابديت در او نهاده شده است.
شادكامي بوسيله ديگران زيادتر مي شود اما هميشه وابسته به ديگران نيست.
خاطرات خوب هرگز از بين نمي روند عادت كنيد آنها را بخاطر بياوريد.
شما نمي توانيد گذشته را عوض كنيد اما با نابودي اكنون مي توانيد آينده اتان را از بين ببريد.
اگر قلبتان را با افسوس هاي ديروز و نگراني هاي فردا پر كنيد شما امروز چيزي را براي شكرگذاري نداريد.
براي غلبه بر مشكلات معمولا بايد از ميان آنها بگذريد.
محبت بوسيله با همديگر بودن در برخورد با كشمكش ها تحكيم مي شود.

محبت تنها چيزي است كه مي تواند تقسيم گردد بدون اينكه از آن كاسته شود.

خداوند هميشه بهترين چيزهايش را به كساني ميدهد كه انتخابشان را به او واگذار مي كنند.

 

دوشنبه دوازدهم آذر 1386
شهر مهجور من! ...  

 

سلام

چند روز پیش به اتفاق خانواده برای دیدار نزدیکان و آشنایان عزم پایتخت را کردیم و راهی تهران شدیم(البته من و همسرم بعدا به جمع آنها پیوستیم.)سفر من با اینکه بیش از دو روز طول نکشید اما سبب شد تا جرقه ای در ذهن من شود برای نوشتن این مطلب و کم کم خودم هم از اینکه وبلاگم را دیر بروزرسانی میکنم حوصله ام سر رفته بود.

فرصت کم من به خرید و گشت در بازارهای تهران نرسید ولی مجالی دست داد تا بازدیدی از مجموعه فرهنگی نیاوران داشته باشم و شاید کمتر کسی این مجموعه را ندیده باشد برای همین از توضیح و توصیف آن خودداری می کنم .بعد از آن برای صرف ناهار به پارک جمشیدیه رفتیم.خیلی جالب بود! از اول خیابانی که به سمت این پارک وارد شدیم ترافیک سنگین و ازدحام خودروها در دو طرف خیابان به چشم می خورد و جالبتر اینکه چون در دو طرف خیابان جایی برای پارک خودروها نمانده بود بعضی از آنها هم روی خط راهنمای وسط جاده پارک شده بودند که تعداد آنها کم هم نبود.داخل پارک هم انبوهی از جمعیت در حال تفریح بودند.

یک مرتبه یاد خوانسار خودمان افتادم. این وقت روز از جمعه مردم شهرم باید در خانه هایشان باشند.مردم شهر ما از ماه دوم پائیز بیشتر برای انجام کارهای ضروری از خانه خارج می شوند با اینکه هوای آن منطقه از تهران تفاوت چندانی با آب و هوای خوانسار(بخصوص امسال که فصل سرما هنوز کاملا نرسیده و بارش ها بسیار اندک بوده)نداشت.

حالا هم که اینجا هستم با خود فکر میکنم به قول بعضی از دوستان که به تازگی ساکن خوانسار شده اند مردم شهر ما تا شروع فصل بهار و حتی ماه دوم از فصل بهار باید فکر سرگرمی برای خود در منزل باشند و بطوری در خانه هایشان  زندانی می شوند.شهر ما زمانیست که خیلی کم رفت و آمد شده و به نوعی خیلی ها در عین دلبستگی به وطن و سرزمین تولدشان دنبال راهی برای مهاجرت از اینجا هستند و البته بر کسی پوشیده نیست که اغلب سرمایه داران شهرمان هم که بسیاری از املاک بازارهای بزرگ کشور را در اختیار دارند هر از گاهی برای آگاهی از اوضاع و احوال شهرشان قصد دیار خود می کنند.

یادم می آید یکی دو ماه پیش در بازگشت از اصفهان از پدرم شنیدم که روزگاری خوانسار محل رفت و آمد مردم شهرهای اطراف بوده و نزدیکی های دامنه پدرم مسیری را نشان داد که می گفت اگر روزگاری با احداث آن موافقت شده بود الان خوانسار یکی از شهرهای بزرگ کشور بود و مسیر دومی هم که با اجرای آن موافقت نشد و همه میدانیم تونلی بود که چقدر اجرای آن برای ما اهمیت داشت. همین جا بود که با خود فکر کردم:

"چقدر دلم برای شهرم می سوزد"